گریهی آسمان
بر مزار دختر نوجوان مجید همایونی
من نو گلی در چنگ توفان بهارم
چون صد خزان پژمردگی در سینه دارم
در کودکی رفت از سر من دست بابا
در نوجوانی کرد بیماری شکارم
هرگز نبود و نیست چتری بر سر من
تا آسمان گرید همیشه بر مزارم
محمد مستقیمی – راهی
گریهی آسمان
بر مزار دختر نوجوان مجید همایونی
من نو گلی در چنگ توفان بهارم
چون صد خزان پژمردگی در سینه دارم
در کودکی رفت از سر من دست بابا
در نوجوانی کرد بیماری شکارم
هرگز نبود و نیست چتری بر سر من
تا آسمان گرید همیشه بر مزارم
محمد مستقیمی – راهی
کویر نمکسود
در سوگ محمّد امینی(دارا)
ببار دیدهی پرشور در عزای امینی
دلم کویر نمکسود شد برای امینی
اگر چه چند صباحی است میهمان "حبیب" است
کنون به بزم ادب خالی است جای امینی
دریغ و درد که دارای سرزمین ادب رفت
فسوس و آه از این کوچ غمفزای امینی
چه غنچهها که شکفتند از نسیم بهارش
چه بالها گژکه گشودند در هوای امینی
چه دردها که دوا شد ز دردمندی دارا
چه دردها که صفا یافت از صفای امینی
گشود صد گره از کارها به ناخن تدبیر
خدای در دو جهان شد گرهگشای امینی
به ملک فقر و غنا بوده مرزبان قناعت
برون نرفته ز مرز گلیم پای امینی
هماره تیغ زبانش به جنگ جور به جولان
چرا که شیر خدا بود مقتدای امینی
به جز به درگه معبود و پیشگاه عدالت
ندیده کس به جهان قامت دوتای امینی
زهی به مست هراسان! که سوی دوست گریزد
زهی به جای امینی به التجای امینی
از آن که اشک روان داشت در مصیبت مردم
سرشک خلق روان است در قفای امینی
غریبه سوخت از این آتش فراق به هر جا
شگفت نیست که میسوزد آشنای امینی
کلاه فضل به سر برنهد یقین ز کرامت
اگر به دوش بلاهت فتد ردای امینی
حرارتی که به جان کویر میزند آتش
شرارهایست از این داغ جانگزای امینی
قصیده تاب ندارد کویر داغ بزرگش
بیار مثنوی درد در رثای امینی
سرود "راهی" غمگین به سال رحلت "دارا"
"کنون به بزم ادب خالی است جای امینی"
(1411)
محمّد مستقیمی – راهی
بردند سیاووش مرا
(در سوگ فرزند نوجوان دوستم)
دانی ای خاک! چه داری در بر
مرتضی بلبل خاموش مرا
تا همیشه زدی ای نیلدرون!
رنگ ماتم همه تنپوش مرا
هفتخوان غم در پیش من است
تا که بردند سیاووش مرا
آن که با نغمهی غمخواری خویش
گاه میکرد سبک دوش مرا
پسرم! در بغل تیرهی خاک
بردی از خاطره آغوش مرا
محمّد مستقیمی – راهی
شش بار خزان گذشت
(در سوگ علی قوامزاده از زبان خواهرم)
سالی که گذشت یار غم بودم
یک دست در اختیار غم بودم
شش بار خزان گذشت و بی بهنام
پژمردهتر از بهار غم بودم
غمخوار من آن که شام هجران را
با او همه در کنار غم بودم
این عهد به سر نبرد و تنها رفت
تنها شده در دیار غم بودم
ویران شدم ای غم! از تو صد فریاد!
کاشانهی هستی تو ویران باد!
محمّد مستقیمی – راهی
حسینیه هفتاد و دو تن
(ماده تاریخ حسینیهی چوپانان)
سه محرّم چو گذشت از سدهی پانزدهم
گشت بر پا همه با همّت چوپانانی
این حسینیّه که تا روز جزا باد درود
از عزادار حسینش به روان بانی
خواست "راهی" به تمنّای سرانگشت دعا
سال احداث بنا از ولی پنهانی
"مهدی" از جمع که غایب بود تاریخ بنا
شد "حسینیه هفتاد و دو تن قربانی"
(1403 ه.ق)
محمّد مستقیمی – راهی
لات جاله میدون
تو موجای خزر کوچه یار تهرونی
فتادهای توی تورم خودت نمیدونی
نترس ماهیک خوشگلم نمیکنمت
تو حوض خونه یا تنگ بلور زندونی
تو مثل ماهی سفیدی اونم نه پرورشی
من از تو قلیه میسازم برای مهمونی
یه پات همیشه تو کوچس یه پای دیگت تو خونس
فدای این پا و اون پات مگه تو دربونی
جوابسلاممو با فحش چارواداری میدی
فدات بشم مگه تو لات چاله میدونی
تو پررویی زدی رو دست سنگ پا امّا
برای ورمالیدن لیز مث صابونی
به یاد خشتک تمبون میون مانتوی زرد
سرودم این غزل ناب بند تمبونی
محمّد مستقیمی – راهی
کله تشتی
(در هجای خاسته و عصیانی)
"خاسته" ای کلّهات مانند تشت
هست اندر تشت ناپاک و پلشت
کلّه تشتی هجو ماگفتی؟ بگو
غیر گُه کی میکند از تشت نشت؟
گر به "عصیانی" رسیدی گوز ما
خارشت از هجو "راهی" وابهشت
بارها کردم شما را یاد بود
جایتان خالی چو اندر شهر رشت
من شما را پروریدم سالها
پنج تان در دامن من گشت هشت
محمّد مستقیمی – راهی
چراغ مزار
«حاجی آقا فلان خلایی ساخت»
که دعایش کنند مرد و زن
بهرهاش این که میکند خیرات
از پس و پیش دوست با دشمن
توشهی آخرت کجا به از این!
که همه میکنند بر توش ان
با چنین کار خیر پربرکت
شد چراغ مزار او روشن
هر کسی را گذار میافتد
میکند در چراغ او روغن
دور بادا! چراغش از هر باد
غیر بادی که میوزد ز لگن
گفتم این شعر در ثنای اسد
از فشار شکم چورستم من
گوز ما ای رفیق! بر حاجی
که تو را میکنند خلق احسن
دشمنی ضربتی تو را گو زد
چو سما با تو هست لا تحزن
تو که خوردی غم یبوست خلق
خشک بادت رطوبت دامن
محمّد مستقیمی – راهی
تندیس درد
بر سنگ مزار برادرم مصطفی سرودم
تندیس درد خفته به خاک ای برادرم!
خاکم به سر! چه آمده زین داغ بر سرم!
پروانهسان به گرد حریم تو پرزدم
چون شمع خانه آب شدی در برابرم
سرطان تو را ربود به میزان غم ز من
جوزای غصّه دید ز قوسش کمانترم
رفتی ز جمع ما و نگفتی که بعد از این
با آن دو طفل کوچک تو چون به سر برم
هفتاد شب گریستهام بیصدا ز درد
با رفتن تو نعرهزدن شد میسّرم
گیرم که درد هجر تو را چارهای کنم
او چون کند ز داغ تو، بیچاره مادرم!
سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج را
مهر از جهان بریدهای و نیست باورم
(مهر 75)
محمّد مستقیمی – راهی
مزار من, مزار تو
بر مزار برادرم مصطفی سرودم
آی جبینهای توامان در توامان!
بسته در زهوژدان خاک
زادان دوبارهتان را
در کدامین تالار؟
کدامینها به جشن خواهند چمید
نمیدانم
ماندگاری پیشین من و شما
در زهدان مادر
نه ماهه شبی بود
که نهصد ماهه روزی در پی داشت
این نهها هزار ماندگاری
آیا چگونه روزی؟
برادرم!
چشمی که داشتم حضور تو بود در رؤیا
تا روشن کند
تاریکی زهدان را
یا روشنایی زادان دوباره را
فسوسا!
اگر میآمدی در میهمانی رؤیایم
اگر میگفتی
از آن چه دانستنش را بیتابم
ناباورانه به رؤیایش نسبت میدادم
اگر شیرین میبود
و به کابوسش
اگر تلخ...
لابد همان قدر به یاد میآوری
میشناسی
دیجور زهدان امروزت را
که من دیروزم را
اگر مرگ زادی دیگر است
بیهوده میجوییم
رشتهی پیوند این دو را
گاهی که در برابر، گسسته مینماید
گسسته، نه
رها
به کدامین سر نخ پشت سر گره میزنیم
این رشتهی هر دو سر گسسته را؟
برادرم!
همان قدر که من به گذشته میتوانم گره بزنم
تو به آینده
این نگرانی تنها از آن من است
نکند چیزی از آن با خود بردهباشی!
آن چه بر جای نهادهای
چون مردهریگ دیگران است
فرزندی
همسری
یادی
براستی چیزی به جا گذاشتهای؟
آیا باید میبردی؟
نبردهای؟
پاسخ این همه آیا را داری؟
پیش از این گاهی به پشت سر مینگریستی
افسوس
آرمان
یأس بودی
گاهی که دفتر خاطراتت را ورق میزدی
در واپس نگریستنها
امید
تلاش
طرح بودی
گاهی که دستانت را سایهبان میکردی
در دورنگریهای روبرو
اکنون چه؟
من همان توام
تو همان پدر
او همان پدربزرگ
....................
این جا که من نشستهام
و تو خفتهای
چندان تفاوت ندارد
با آن جا که نشستهها برمیخیزند
و خفتهها بیدار میشوند
من نمیگریم
که پیش از این گریستهام
اشکی که اکنون مین.یسم
مویهی مادری است
که در پشت بر من
هم اکنون مینالد
"آی داغدیده!
بر چه میگریی؟
بر او
بر خویشتن؟"
چه کسی زیانکار است
برادرم!
چرا شعرهایم را بر سنگ خویش کندهای
این نگین من است یا تو؟
انگشتریت کو؟
نه حسابهایت دیگر جاری نیست
- یکی میگفت مسدود است ـ
ـ آقا بفرمایید خرمای خیرات است.
آه!
من دست خالی به گورستان آمدم
باشد!
نگران مباش
من میدانم حسابهایت مسدود است
"آی مادری که پشت سر من میگریی!
بر او، نه
بر خویش
نوههای یتیمت خرما دوست دارند"
پاهایم را رها کن برادر!
شب نزدیک است
شاید از گورستان ترسیدم
-نه بنشین
-از آنها که میترسم زندهاند
تو که بویه به رفتن نداشتی
بگذار بروم
هان! داشتی؟
درآخرین رؤیاهایت
که با رفتگاه اخت بودی
مگر آن سو را ندیدی؟
تصویرت را به تسبیحی آویختهاند
-به کجا مینگری؟
به من؟
به دوردست؟
تصویرت واپس نمینگرد
در آن دور دست چه میبینی؟
رها کن پرسش بیهوده را
دلم میخواهد گریه کنم
-آی مادری که در پشت سر من میگریی
جوانت به کدامین سفر رفت؟
بیتوشه؟
با توشه؟
اشکهای تو گلایه از هجران است و بس
او بارها به سفر رفتهبود
نگریستی
میدانی برنمیگردد
برادرم!
رؤیاهای تو پیش از رفتن
گویای آشنایی تو با رفتگان بود
سیلی که از کوه جدا شد
برگی که از درخت
بخاری که از آب
چگونه است؟
هر روز از من دورتر میشدی
به کجا میروی؟
سیل را
برگ را
بخار را
میدانم
رفتگان به تو نزدیک میشدند
یا تو به آنها؟
همه چیز را باید تجربه کرد؟
محمّد مستقیمی – راهی